تبليغاتX
تنهايي من

تنهايي من

تنها شادی زندگیم این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم.

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬
لمس کن این با تو نبودن ها را ٬
لمس کن ... لمس کن ...
"باور كن دلم برايت تنگ است"

+نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

قلب من براي تو مي تپد

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساس ات مي کنم

و احساس مي کنم تو هم همين احساس را داري

دوري، فاصله و فضا بين ماست

و تو اين را نشان دادي و ثابت کردي

نزديک، دور، هر جايي که هستي

و من باور مي کنم قلب مي تواند براي اين بتپد

يک باره ديگر در را باز کن

و دوباره در قلب من باش

و قلب من به هيجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد

ما مي توانيم يک باره ديگر عاشق باشيم

و اين عشق مي تواند براي هميشه باشد

و تا زماني که نمرديم نمي گذاريم بميرد

عشق زماني بود که من تو را دوست داشم

دوران صداقت، و من تو را داشتم

در زندگي من، ما هميشه خواهيم تپيد

نزديک، دور، هرجايي که هستي

من باور دارم که قلب هايمان خواهد تپيد

يک باره ديگر در را باز کن

و تو در قلب من هستي

و من از ته قلب خوشحال خواهم شد

تو اينجا هستي، و من هيچ ترسي ندارم

مي دانم قلبم براي اين خواهد تپيد

ما براي هميشه باهم خواهيم بود

تو در قلب من در پناه خواهي بود

و قلب من براي تو خواهد تپيد

و خواهد تپيد...



<< دوستت دارم >>

+نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

در چشمان تو

پرنده ای پرید

و گم شد در دوردست

و من ناگاه

پر شدم ازاندوه رفتنت


+نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

قاصدکی

روی سنگ فرش خیابان

در انتظار یک دست ، یک فـوت

این همه رهگذر

کسی پیامی ندارد برای کسی ؟!

قصه ی این همه تنهایی را

قاصدک به کجا خواهد برد ؟! ....

+نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

خاطره ی تو کوچه ی احساس مرا پُر می کند

و زمان زمزمه ی قلب توست برای من .

کاش پنجره ات را رو به خیالم باز می کردی

تا من در نگاهت پرواز کنم.



+نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم

+نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

روز های ، روز ها میگذرد


و


من در انتظارم . . . . !!


من میروم اما خاطره ای از دلم


بر دفترچه ام باقی خواهد ماند !!


تا روزی


تو بیایی و دفترچه را باز کنی


و ببینی که


من بودم و خاطره ی تو در دلم !!

+نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

پيش از تو
به درخت سيبی دل بسته بودم
که هرگز قدم نمی رسيد
در آغوش بگيرمش
سال ها کنار اين چشمه تشنگی کشيدم
سيبی که از درخت
در چشمه افتاد
مرا عاشق تو کرد ...

+نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

فراموش کردنت

به معجره مي ماند؛

وقتی ديوار های خانه هم تو را به ياد می آورند...!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

نه در آغوشم
نه در نفس‌هايم
نه در دلم

که در گلوی منی
بغض کرده‌ای
و مرا
هر لحظه
نزديک‌تر می‌کنی
به انفجار درونم...!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

می گویند به انتها رسیدن هر ارتباط عمیق عاشقانه؛ حسی دارد مثل حس از دست دادن عزیزی !

باور نداشتنش،
تهی شدنش،
بغض کردنش،
زار زدنش،
ضجه زدنش
همه به از دست دادن عزیز دلبندی می ماند
که حالا باید باور کنی زیر خروارها خاک با دستهای خودت مشت مشت
خاک ریخته ای رویش روی همان دستها که فکر می کردی پناه است و نبود
روی صورتی که بارها بوسیده بودیش روی آن دو پایی که روزی از
خیابانی با تو گذر گرده اند و روی آن چشمها ی عزیز . مرده شور این
زندگی را ببرند که همه اش مویه است بر گور زندگان
بایدپرید

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

من یه یاداشت تلخ تلخ دارم

عاشق شو ولی یه طرفه نباشه

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

چه سخت می گذشت
روزهايی که همه،
سراغ تو را
از من می گرفتند...!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

سهم کوچک من از عشــق


کوچـــه باريکي است که به بن بست ختم مي شود


تو اين کوچکترين را هم از من گرفتي

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

عشق

ساکت است

اما

اگر حرف بزند

از

هر صدایی

بلند تر

خواهد بود

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

چه بیهوده کاری است نشستن و گفتن . ثانیه ها را به خدمت واژه ها گرفتن و کاغذهای سفید را خط خطی کردن .
من هنوز رفتن را نمی شناسم ، حتی یک قدم هم بر تن جاده نسائیده ام .
من هنوز نه پروانه ها را می شناسم و نه کبوتران را .

من اینجایم...

نه به آبی ترین آسمان رسیده ام و نه به بی رنگ ترین دریا . من هنوز در بند .اژه هایم . هرچه میگویم مرا بیشتر به عذاب رهایی مبتلا می سازند.

فکر میکنم که پیش از این هم گفته ام که خواهم رفت ...!!

غروب است ! یک غروب آرام و دلتنگ.

امروز هم تمام شد و من هنوز اینجایم و بر تن سفید کاغذ ها خطوط دلتنگی ام را می نگارم ، ولی نه ، فردا ، فردا بی تردید خواهم رفت

می روم به اوج ...

می روم تا نهایت
عــــــشق ...

شاید آنجا مکانی را بیابم تا در آن لحظه ای به آن آرامش جودانه برسم . به آن گمشده ای که سالهاست بی نتیجه در جست و جویش کوچه پس کوچه های دلتنگی را طی کرده ام . با دو بال شکسته پر خواهم زد و همچون پرستو های مهاجر به شهر زیبای
عـــــــشق پر خواهم کشید .

آری اینک این منم با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین و با امید به فردایی که شاید هرگز نیاید


این منم و زیر لب می گویم : « فردا خواهم رفت »


+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

توی آیینه به خودم نگاه کردم و به عکس شناسنامه ام به آن صورت گرد معصوم و خوش باور ! به

موهای سفیدم توی آیینه نگاه کردم و خندیدم


نگاه که کردم دیدم خنده ام درست مثل عکس توی شناسنامه ام است



روزهایی که گذشت رنگ مو هایم را دزدید ولی نتوانست رنگ خندیدنم را از من بدزدد

مرا بی شناسنا مه هم می توانید بشناسید

از صدای خنده

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

قطره های بارون با تمام قدرتشون دارن به پنجره ی اتاقم میکوبن

انگار اونا هم ناراحتن خیلی دلشون پره دل آسمون هم پره دل من هم پره

ولی نه پنجره رو براشون باز نمی کنم

من از بارون متنفرم..

بارون منو یاد دلتنگیام میندازه یاد تنهاییام

بارونه تنهایی . . . بارونه دلتنگی . . .بارونه نامردی و بی معرفتی

بارون نفرت بارون نفرت بارون نفرت

اسم قشنگیه ... من از بارون متنفرم

می زنه بارون نفرت پشت شیشه      حکم قلبم رو نوشتن تنهایی تا به همیشه

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

دم رفتن
آفتاب را هم بردي انگار...!

تـــــــــــــنــــــــــــــــــها مانده ام

حالا
همهء روزهايم
ابري و باراني ست!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

رهایم کردی و رهایت نکردم
     گفتم حرف دل یکیست من همانم که کنار کوچه بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند
                چشمهایم را به پوزخند این وآن بستم و چهره تو را دیدم
                               گوشهایم را به زخم زبان این و آن بستم و صدای تو را شنیدم
                     دلم خوش بود به این که شاید یک روز از زوایای گریه های بی حدم ظهور کنی
           حالا من هستم اینگونه پریشان و از دیدن این همه موی سپید در آینه مبهوت وکمی نگران
      میدانم یکی از همین روزها در آینه تنها من هستم و دو سه موی سیاه
تنها به این فکر می کنم که آیا تو مرا با این همه موی سپید باز خواهی شناخت

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

نمی توانم بگويم چقدر تنها بوده ام ؟

چقدر تنها نبوده ام ؟

چقدر در تنها نبودن تنها بوده ام ؟

و چقدر در تنهايی تنها نبوده ام ؟

بودن با تو تنهاييم را کم نمی کند

بودن بی تو بی کسيم را افزون نمی کند

چشمانم نگاهت را در نمی یابد

دستانم ياريت را نمی پذيرد

خاموشی تو گوشم را می خراشد

اما صدايت را نمی شنوم

بی تو خويش ام و با تو بی خويش

تو هم تنهايی

نمی توانی بگويی چقدر تنها بوده ای ؟

چقدر تنها نبوده ای ؟

چقدر ...؟

ببخش اگه باعث همه چي من بودم...

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

رفتنت چقدر شبيه عصر جمعه بود
پس از تو
انگار شب شده است

ديدارت دوباره طلوع نکرد
و چشمانم
به انتظار روز
تار عنکبوت بست!

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

نگاهم را،

تا انتهای افق های دور پرواز میدهم

شاید ،آنجا

نشانی از تو بیابم

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

تونیستی

که ببینی

           چگونه

                     عطر تو

                                   در عمق لحظه ها جاری است

           چگونه

                     عکس تو

                               در برق شیشه ها پیداست

          چگونه

                    جای تو

                               در جان زندگی سبز است...

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

هر لحظه ای از بی تو بودن
تکرار خاطرات است
و برای فراموش کردن خاطرات
راهی نیست جز از حرکت ایستادن زمان
من خنجر خود را کشیده ام
برای جنگ با زمان
اما با کشتن هر لحظه
لحظه ای دیگر متولد می شود
و هر لحظه با خاطرات تو ضربه ای به من می زند و میمیرد
جای ، جای این بدن
از زخم بی تو بودن خط خطی است
و نیست کسی که مرهمی بگذارد
بر این خط ها
و من در لحظه ای
بدون تو
با خاطرات تو
با ابن زخم ها
جان خواهم داد
و زمان ،
آن لحظه را فراموش خواهد کرد
و به سراغ فرد دیگری می رود

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

همچون موجی نا آرام،

بارها به ساحل تو برخورد می کنم

و غصه هایم درست مانند کف روی آب،

از خاطرم محو می شوند.

حالا تو هر چقدر که می توانی سنگ دل باش !

فرقی نمی کند !

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

برات دلتنگ دلتنگم
تو هم مثل منی جانم ؟ ... تو هم تو چشم من خوابی؟
بگو آهسته تو گوشم ... تو هم بی تابِ بی تابی؟
دارم عاشق میشم انگار، از این راهِ به این دوری
دلم طاقت نمیاره ... بهش میگم که: مجبوری!
برای با تو بودن با غروب جاده می سازم
دل تنهای تنهامو به چشمای تو می بازم ...

ببین جانم برات دلتنگ دلتنگم ؟ ...
ببین دوری و من دلگیر دلگیرم؟
میگم حرفی رو که خشکیده رو لب هام؛
عزیزم ، نازنینم ... بی تو می میرم!

تو هم مثل منی جانم ؟ ... دلت از فاصله خسته اس؟
تو هم حس میکنی درها به روی عشق تو بسته اس؟
خیالت راحت راحت، یه روز دستاتو می گیرم
به پات می شینم و آخر تو آغوش تو می میرم ...
ببین جانم برات دلتنگ دلتنگم ؟ ...
ببین دوری و من دلگیر دلگیرم؟
میگم حرفی رو که خشکیده رو لب هام؛
عزیزم ، نازنینم ... بی تو می میرم!

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

آنگاه که خدا را مي بيني و


بنده ي خدا را نا ديده مي گيري



مي خواهم بدانم



دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني



تا براي خوشبختيت دعا کني



به سوي کدام قبله نماز مي گزاري



که ديگران نگزارده اند.....

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

فاصله را تو يادم دادي

وقتي با لبخند

دور شدي از من





فاصله يعني تو...

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |

خیلی هم که دور شده باشی

دورتر از پشت پلک خیالم نمی روی

به مژه بر هم زدنی

پیدا می شوی

و من گم می شوم!

+نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط تنهاترين تنها | |