تبليغاتX
تنهايي من

تنهايي من

تنها شادی زندگیم این است که هیچ کس نمی داند تا چه حد غمگینم.

دلم گرفته از آدم هایی که میگن هواتو دارن ولی معنی شو نمی دونن از اونایی که میخوان



فقط مال اونا با شی اماخودشون فقط مال تو نیستند از اون های



که زیر بارون برات می میرن ولی وقتی آفتاب شد همه چیز از یادشون میره



از اونایی که سرشون خیلی شلوغه

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

غریبی اشکهایم را

به بزرگی غربت خنده هایت ببخش

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه،
بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازی نمی گرفت و شکست را درک نمی کردم.

ای کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاری به من نداشت و احساس مرا اسیر خود نمی کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا شاید معصومیت چشمانم در تو اثر می کرد.

ای کاش کودک بودم ، تا هیچ گاه تو را نمیخواستم و دلم برایت تنگ نمی شد.

چه زود بزرگ شدم !
سالها می گذرد ولی من هنوز کودکم...

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در
سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود.
حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم.
تنها چیزی درونم را آزار می داد, شرم داشتم در چشماش نگاه کنم. لیاقتش را نداشتم. از بی ابرویی،گریه ام گرفت. من کجا و آسمان کجا؟
احساس کردم اون هم گریه می کنه. سرمو بلند کردم, بی اختیار دستمو روی صورتش گرفت و همون طور اشک می ریخت. درکش برایم مشکل بود. این من بودم که باید گریه می کردم
کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |


ماه از آن بالا خودی می نمایاند که هست هنوز.

همیشه آن بالا بوده است،

هر وقت که بالا را نگاه کردم.

همیشه آن بالا هست.

نگاه می کند...

گوش می کند...

همیشه هست،

وقت شادی ها، وقت غر زدن ها،

روزهای عاشقی، روزهای مهربانی،

روزهای سفر، روزهای زندگی، روزهای ...

روزهایی که حرفی بود برای زدن،

روزهایی که سکوتی بود برای شنیدن!

شاید که نشانی از هستی است،

یا که نماد عشق است.

شاید که خود زندگی است

با تمام تنهایی اش

هر چه هست،

ماه من بوده همیشه،
.
.
.

آری...


ماه من است!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

بي غم عشق تو صد حيف،


ز عمري كه گذشت،


پيش از اين كاش گرفتار غمت مي بودم

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬ راندنت ٬ باختنت ٬ رفتنت ٬ نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

زودتر بيا

من زير باران ايستاده‌ام

و انتظار تو را می‌کشم

چتری روی سرم نيست

می‌خواهم قدم‌هايت را، با تعداد قطره‌های باران شماره کنم

تو قبل از پايان باران می‌رسی

يا باران قبل از آمدن تو به پايان می‌رسد؟

مرا که ملالی نيست

حتی اگر صدسال هم زير باران بدون چتر بمانم

نه از بوی ياس باران ‌خورده خسته می‌شوم

نه از خاکی که باران ،غبار را از آن ربوده است.

هر وقت چلچله برايت نغمه‌ی دلتنگی خواند

و خواستی ديوار را از ميان ديدارهايمان برداری بيا

من تا آخرين فصل باران منتظرت می‌مانم ...

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

دلم بهانه ات را می گیرد نوشته هایت را بار ها و بارها خواندم...نمی خواهی که بروی.!؟ با من از رفتن نگو! یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی..! و پا به کلبه کوچک احساسم گذاشتی!؟یادت هست که گفتی : تمام آسمان من خلاصه در چشمان توست! هیچ می دانی که آسمان تو این روزها بارانییست..!!؟ می دانستم که دوریت سخت است....اما نه تا این اندازه!! به خدا با رفتنت بار دیگر در خود می شکنم...نگذار دیگران شاهد شکستنم باشند! به خدا طاقت دوری از تو را ندارم...! بمان

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

دلم تنگ است

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

تو را گم کرده ام امروز

و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند

نمیدانم چه غمگینند

برایم چشمهای روشن تو

چراغ روشن شب بود

نمیدانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی؟

که من بی تو هزاران بار هر لحظه میمیرم..

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

پاییز که می آید

عاشقانه هایم با تو

زیر باران

بوی دلتنگی می دهد...........

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |


رفتي همه گفتند از دل برود هر آنکه از ديده برفت

وبه ناباوري و غصه من خنديدن

آه اي رفته سفرکه دگر باز نخواهي برگشت

کاش مي آمدي و مي ديدي

که در اين عرصه دنياي بزرگ

چه غم آلوده جدايي هايي ست

و بداني که.... از دل نرود هر انکه از ديده برفت

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

بیدارم امشب،

و همدمم تنهایی ست

نمی توانم

دلتنگ نباشم

برای آن ماه مهربان...

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

قفس برای پرنده هاست
اما کدامین پرنده قفس را دوست دارد؟!
من پرنده نیستم
اما سال هاست که دلم
در قفس تنهایی محبوس است
دستی کو تا این قفس را بگشاید
و پرواز را بر من بیاموزد؟

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

گاهي بهتراست به هنگام تنهايي فقط سکوت کرد...

ونظاره گر ماه آسمان شد...

آري فقط من تنها نيستم...

بايد با ماه آسمان هم صحبت شد...

او بهتر از ما مي داند تنهايي يعني چه...!!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود! ...


از جایم بلند شدم، پنجره را باز کردم و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!...


شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط چه صدای قشنگی دارد!...


فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!...


فهیدم که عشق، آسمان روشنی دارد! ...


رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم، دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم....


و جهان را در آغوش گرفتم...

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

مثل گذشته ها که نوشتن بهانه ی آمدن و درد دل کردنم بود،اینبار برای شکایت نیامده ام!؟

رازی را فهمیده ام آخر...؟

بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها بسته اند

میدانی چه شده... یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج پاییز گذاشت که باز عاشق بهار باشد

باور کن...فریبی ساده بیش نبوده که اینکه استوارترین درخت به تمنای سبز بهار چنین کرده...!؟

آمده ام تا که شاید پشت دروازه نگاهم به انتظار دیدنش بمانم ...!؟

آمده ام که بمانم ...! شاید که مسافری عصر جمعه باز گشته باشد ..!؟

شاید کاری نکرده باشد که آئینه دلم ترک برداشته باشد ...! شاید که این بار انعکاس فریادم باشد ... که به گوشش می رسد...!؟

هر چند که خوب می دانم نه بر سر دو راهی، نه بر سر راهی، نه بر سر هیچ دری، هیچ کس منتظرم نیست...

اما من باز آمده ام نه به وسوسه ی نوشتن...آمده بگویم .......؟

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

من محتاج توام

من محتاج توام

از عشق که....نه....

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،

چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!

من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،

می ترسم!

اما اگر راستش را بخواهی!

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!

می ترسم یا نه؟!

فقط می دانم که.....محتاجم!

محتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!

من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ابریم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم!....

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

بگذار سرنوشت هر راهي را که ميخواهد برود
قسمت ما کار خداست
اين ابر ها تا ميتوانند ببارند
ما چترمان از هم جداست

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

میگن تا وقتی که چیزی رو ندیدی یا حس نکردی فقط یه غصه داری
غصه ندیدنش و دلتنگی از ندیدن …
همه اش یه غصه و ناراحتی هست .
اما وقتی چیزی رو حس کردی و ازنزدیک لمسش کردی ، این قدر نزدیک که جزئی از اون شدی بی قید و شرط … این قدر که جدا کردن خودت و اون ممکن نیست حتی نمیتونی باور کنی که اصلا روزی دو تا بودین نه یکی !!
اون موقع است که فقط یه غم و غصه نداری بلکه حالا هزار و سیصد تا شده شاید هم بیشتر !
وقتی حسش کردی محاله که دلتنگی هات کمتر بشه ، بیشتر میشه و بدتر .
وقتی بودنش رو درک کردی دیگه با نبودنش نمیتونی کنار بیای .
دیگه لحظه به لحظه ات خلاصه میشه در یه چیز : توی دلتنگی های مدام و پیاپی و تکرار شونده .
خلاصه میشه توی مرور گذشته و لحظات شادی با هم و درکنار هم بودن .
در کنار همه این دلتنگی ها و مرور خاطرات ،لحظات به یادموندنی رو برای خودت رغم میزنی و باز منتظر لمس دوباره لحظات شیرینت میمونی .

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

کاش گذر زمان در دست من بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر
طولانی میکردم که دیگر برای بی تو بودن وقتی باقی نمی ماند

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

بیا تمام پاییز را قدم بزنیم

خدا

توی پاییز تو را

از شاخه قلبش

به زمین خیس دل من

بخشید .

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

با تو الفبای عشق را آموختم

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه عشقمان بالیدم

تو همه گمشده ام شدی

حال که اینچنین شیفته توأم

باش تا در کنارت آ رامش بیابم ... .

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

با تو الفبای عشق را آموختم

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم

به تو و کلبه عشقمان بالیدم

تو همه گمشده ام شدی

حال که اینچنین شیفته توأم

باش تا در کنارت آ رامش بیابم ... .

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

فقط چند روز دیگر تا روز دیدار با تو فاصله است


فقط چند روز دیگر فاصله است ، تا قشنگ ترین نگاه ها

و پاکترین سکوت ها در هم بیامیزید ...

من هنوز ...

پشت این انتظار آبی رنگ سرشار از سکوت ،

به امید دیدنت نشسته ام .

تنها یک آرزو دارم :



تو هم منتظر دیدنم باشی و روزها را به خاطر دیدارم

شمارش کنی .

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

بارها خواسته ام در وصفت چیزی بگویم

اما زبانم یاری نمی کند

مهربانی که در تو دیده ام و صداقتی که در چشمانت موج می زند

هیچ کجا سراغ ندارم

فقط من می دانم تو کیستی

و همین کافی است برای یک عمر با تو بودن

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |

به خودم قول مي دهم ديگر دلم برايت تنگ نشود

قول مي دهم ديگر با ترنم صدايت آسمان چشمانم باراني نشود

قول مي دهم ديگربا تصور چهره زيبايت

عاشق ني غريب چشمانت نشوم

قول مي دهم ديگر با خاطرات زندگي نکنم

قول مي دهم ديگر به کلبه دلتنگي ات نيايم

قول ميدهم ديگر اشکهايم آبرويم را به تاراج نبرد

قول ميدهم ديگر ستاره ي آرزويت را کم فروغ نکنم

قول ميدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

قول ميدهم دلم را از زير پايت بردارم

قول ميدهم ديگرآسمان ، ابرها را در روزهاي دلتنگي ام نگرياند

قول ميدهم ديگر نفسهايم را به عشق تو نکشم

قول ميدهم ديگر در کلبه دلم جايت ندهم

...

اي مهربان

اي دوست

ميدانم

خوب ميدانم

و خوب ميداني

روياي جاويد زندگي ام تنها تويي

تنها روزنه ي شادي من ، خيال لحظه هاي زيباي با تو بودن است

تلخي جدايي ات ، کامم را تلخ نمي کند

چرا که شيرينيه بوسه عشقت تا ابد جاويد است

مي ستايمت به خوبي و پاکي

و به عظمت عشق سوگند

زنده ام ، تنها با يادت

و چه شيرين است در فراغ يوسف گريستن

بويش را از خاطرات گرفتن

و ارام گرفتن با عطر خوش مهرباني

نازنينم

خوب مي دانم نمي توانم به هيچ کدام از قولهايم عمل کنم

چرا که رنگين کمان آسمان زندگي ام

با هفت رنگ وجود مهربانت رنگين شده

پس تا زنده ام مي تازم.

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط سعید نیکبخت | |